![]() |
![]() |
|
| یا اباالفضل |
|
پسر حیدر چون صورت عباس به عالم قمری نیست مثل حیدر صفدر پسری نیست میخانه حسین است پیمانه اباالفضل جانانه حسین است دیوانه عباس سر مست اباالفضلم و مجنون حسینم دیوانه زنجیری بین الحرمینم عشق عشق اباالفضل عشق است اباالفضل عالم قمری مثل اباالفضل ندارد حیدر پسر مثل اباالفضل ندارد چون صورت عباس به عالم قمری نیست مثل حیدر صفدر پسری نیست حقا نمک سفره عشق است اباالفضل گل روی حسین است و گلاب است اباالفضل میخانه حسین است و شراب اباالفضل عشق عشق اباالفضل عشق است اباالفضل ما مست و خرابیم ز پیمانه عباس جایی نرویم از در میخانه عباس دیوار خراب دل ما گشته سیه پوش در ماتم سرو قد مردانه عباس بر سینه و بر سر زنم از عشق اباالفضل بهتراز بهشت است عزاخانه عباس مجنون حسینم- دیوانه عباس |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:20 توسط نرگس |
|
|
سلام بر پدر امام منتظر نام: حضرت امام حسن عسگریکنیه: ابومحمدنام پدر: علینام مادر: حدیث(سلیل)تاریخ تولد: 8یا10 ربیع الاخر232همحل تولد: مدینهدوران رهبری: 6مدت عمر: 28تاریخ شهادت: 8ربیع الاول260هنام قاتل: معتمد با زهرمحل دفن: سامراسیرت امام حسن عسگری (ع) دوران امامت شهادت امام حسن عسگری را خدمت امام زمان(عج) تسلیت می گوییم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 2:10 توسط نرگس |
|
|
رحلت رسول اکرم(ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع) و امام رضا (ع) را به تمام شیعیان تسلیت عرض می کنم پیامبر اعظم(ص)
محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن هاشم,از طائفه قریش, از قبیله عدنان,از احفاد اسماعیل فرزند خلیل, پیامبر عربی ومبعوث بر همه جهانیان, مکنی به ابوالقاسم(علیه الصلاة و السلام), القاب ونامهای دیگریش احمد,مصطفی و حبیب الله در مکه زاد . دلیر وبلند همت و راستگو ونیکخو بود. قومش او را امین نامیدند.چون به سن چهل وسه سالگی رسید, جبرئیل با فرو فرستادن نخستین سوره قرآن, به او وحی شد.درسال دهم حجه الوداع-آخرین حج حضرت-انجام شد و حضرت محمد(صلی الله علیه وآله) در دوازده ربیع الاول یا بیست و هشت صفر سال یازدهم هجری(633میلادی) رحلت یافتند.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا اَلّلهُمَّ صَلِّ عَلي عَلي بنِ مُوسَي الرِّضَا المُرتَضَي .......... الامام التَّقِيِ النَّقِيِ وَ حُجَّتِکَ عَلي مَن فَوقَ الاَرضِ .......... وَ مَن تَحتَ الثَّري ، اَلصِّدّيق الشَّهيدِ .......... صَلوهً کَثيرَهً تآمَّهً زاکِيَهً .......... مُتَواصِلَهً مُتَواتِرَهً مُتَرادِفَهً .......... کَاَفضَلِِ ما صَلَّيتَ .......... عَلي اَحَدٍ مِن اَولِيآئِکَ .......... برحمتك يا ارحم الراحمين
شهادت امام حسن(ع) عتلاش موفق امام حسن برای بهکرسی نشاندن اهداف صلح باعث شد که معاویه طرح قتل حضرت را پیگیری نماید تا بتواند به خواسته دیرین خود یعنی تبدیل خلافت اسلامی به سلطنت موروثی، جامهی عمل بپوشاند. به این ترتیب سمی مهلک تهیه کرد و آن را توسط همسر آن حضرت به او خوراند. حضرت پس از مدتی درد و رنج، در روز28ماه صفرسال 50 هجری به لقاء الله شتافت برادرش امام حسین علیه السلام، جنازهی او را پس ازغسیل و نماز برای دفن به سوی مسجد و روضه پیامبر برد ولی سرانجام بر اثر ممانعت بنیامیه در بقیع به خاک سپرد
ثواب عزاداری و گریه بر امام حسن(ع) رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم سالها پیش از شهادت امام حسن فرموده بود : « هر کس بر حسن گریه کند، چشمش روزی که دیدهها کور می شوند (روزقیامت)، کور نمی شود و هرکس در مصیبت او اندوهگین شود، روزی که همه دلها اندوهگین است، غم و اندوهی ندارد. زیارت حسن مایهی استواری قدمها در قیامت است .»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 10:22 توسط نرگس |
|
|
اربعين حسيني رابه تمام عاشوراييان تسليت ميگويم.
" دلهاتان شوریده نینوا " |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 18:4 توسط نرگس |
|
|
حضرت عباس (ع) بر سر مزار زهرا(س) ((پدر!پدر!عباس نیست؟)) علی (ع) از جا برخاست.فاطمه شوریده حال,به حضرت امام حسن مجتبی(ع) خیره شد. مروارید اشک ,دانه دانه از صدف چشمانش بر چهره اش فرو غلتید.قامتش بی اختیارقامتش تا شد و در همان جا روی زمین نشسته و سر ش را پایین انداخت. تمام کوچه های شهر مدینه را زیر پا گذاشتند. از حضرت عباس(ع) خبری نبود جوانان بنی هاشم-دختر و پسر-هریک چراغی در دست همه جا را جستجو کردند بی فایده بود. هیچ کس نم دانست این نوجوان ده ساله کجا رفته است. اوضاع مدینه نگران کننده بود, آشوبگران در جای جای شهر دیده می شدند, و سربازان خلیفه, هر حرکتی را زیر نظر داشتند. خبر رسیده بود که سپاه معاویه برای یاری عثمان و نجاتش از دست مخالفان مسلح و خشمگین اش به زودی به شهر خواهند رسید. شب بود, وغریبی خاندان علی(ع), هیچ کس نم دانست فاطمه کلابیه (ام البنین (س)) چه می کشد, دو فرزند داشت ;عباس وجعفر و مدتها بود که او را فاطمه نمی خواندند و نام زیبای مادر پسران (ام البنین) را برای خویش برگزیده بود.علی(ع ) و در حیط ایستاده بود و به ماه می نگریست و آسمتن پر ستاره فاطمه (س) فرزندم عباس را دریاب. علی(ع) برگشت گفته بود که کسی ام البنین را فاطمه نخواند. کسی در آنهجا دیده نمی شد. صدای آشنا و دلنشین دوباره بر جانش نشست. علی(ع) امام حسین(ع) را صدا کرد. حسین جان حسین جان آماده باش که برویم برادرت عباس را بیابیم. امام حسین(ع) گفت:چشم پدر جان من حاضرم.علی (ع) کیسه پر از نان و خرما را بر دوش گرفت. به سرعت از کوچه پس کوچه های مدینه گذشتند. قبرستان بقیع را در سکوتی دهشتناک در برابرشان قرار گرفته بود. باد زخمی لنگ لنگان می توفید و بر سر و روی آنها شلاق وارد فرود می آورد. علی و حسین(ع) آهسته آهسته, خود را نزدیک مزار غریب رساندند. نوجوانی آشفته با موهای خک آلود بر سر مزار به خواب رفته بود. علی(ع) بی اختیار نشست و امام حسین نیز هر دو می گریستند یکی برای همسر و محبوب, دیگری برای مادر. صبح حضرت عباس (ع) چشمانش را گشود. پدر وبرادر را در برابر خود دید سلام کرد. علی(ع) دست نوازش را بر سر عباس(ع) کشید وگفت: ((چرا نگفتی به بقیع می آیی؟همه در خانه نگران توهستند)). آخر من می خواستم قبر فاطمه زهرا(س) را زیار ت کنم. من دیدم که بعضی از شبها شما و حسن وحسین و زینب و ام کلثوم و عمویم عقیل(ع) به اینجا می آیید. چند بار خواستم که از شما اجازه بگیرم, گفتم شاید چون...چون پسر زهرا...!؟و دیگر نتوانست چیزی بگوید وبه سخنی گریست. علی(ع) او را در آغوش گرفت. صدایی دلنشین, در گوش زمان پیچید. ((علی جان!فرزندم عباس را به تو می سپارم!)) از فرصتی برای عشق داستان حضرت زندگی حضرت عباس(ع) ,ص35 اثر حسن جلالی عزیزیان. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 0:6 توسط نرگس |
|
|
شهادت حضرت رقیه را تسلیت عرض می کنم
بگو یا اباالفضل و برخیز! جناب آقای سید علی صفوی کاشانی,مداح اهل بیت از جناب آقای هارونی نقل کرد که گفتند:یکی از عزیزان سقای هیئتی که در ایام محرم (عاشورا) دور می زد و آب به دست بچه ها می داد,نقل می کند: خدا یک پسر به من داد که یازده سال فلج بود. یکی از شبها که مقارن با شب تاسوعا بود,وقتی می خواستم از خانه بیرون بیایم,مشک آب روی دوشم بود; یکدفعه دیدم که پسرم صدا زد: بابا کجا می روی؟ گفتم: عزیزم! امشب, شب تاسوعاستومن در هیئت سمت سقایی را دارم ;باید بروم آب دست هیئتی ها بدهم. گفت: بابا, در این مرت عمری که از خدا گرفتم,یک بار مرا با خود به هیئت نبرده ای! بابا, مگر اربابت باب الحوائج نیست؟ مرا با خودت امشب بین هیئتی ها ببر وو شفای مرا از خدا بخواه و شفای مرا از اربابت بگیر. می گوید: خیلی پریشان شدم.مشک آب را روی یک دوشم, و عزیز فلجم را روی دوش دیگر گذاشتم و از خانه بیرون آمدم. زمانی که هیئت می خواست حرکت کند, جلوی هیئت ایستادم و گفتم: هیئتی ها بایستید! امشب پسرم جمله ای به من گفته که دلم را سوزانده است. اگر امشب اربابم پسرم را شفا داد که داد, و الا فردا می آیم وسط هیئتی ها این مشک آب را پاره می کنم وسمت سقایی حضرت اباالفضل علیه السلام را کنار می گذارم.این را گفتم و هیئت حرکت کرد. نیمه های شب بود, هیئت, عزاداری شان تمام شد, دیدم خبری نشد. پریشان و منقلب بودم, گفتم: خدایا! این چه حرفی بود که من زدم؟ شاید خودشان دوست دارند بچه ام را به این حال ببینم, شاید مصلحت خدا بر این است. با خودم گفتم: دیگر حرفی است که زده ام, اگر عملی نشد, فردا مشک را پاره می کنم. آمدم منزل وارده حجره شدیم ونشستیم.هم من گریه می کردم و هم پسرم گریه می کرد. می گوید: گریه بسیار کردم, یکدفعه پسرم صدا زد: بابا, بست است دیگر, بلند شو بابا!بابا, اگر دلت را سوزانده ام مرا ببخش بابا!بابا, هر چه رضای خدا باشد من هم راضیم! من از حجره بلند شده, بیرون آمدم و رفتم اتاق بغلی نشستم.ولی مگر آرام داشتم؟! مستمراً گریه می کردم, تا اینکه خواب چشمانم را فرا گرفت. در آن هنگام ناگهان شنیدم که پسرمن مرا صدا می زند ومی گوید: بابا,بیا اربابت کمکم کرد. بابا, بیا اربابت مرا شفا داد, بابا. آمدم در را باز زکردم, دیدم پسرم با پای خودش آمده است. گفتم: عزیزم چه شد؟! صدا زد بابا, وقتی تو از اتاق بیرون رفتی, داشتم گریه می کردم که یکدفعه اتاق روشن شد. دیدم یک نفر کنار من ایستاده به من می گوید بلند شو! گفتم: نمی توانم برخیزم. گفت: یک بار بگو یا اباالفضل و بلند شو! بابا, یک بار گفتم یا اباالفضل و بلند شدم. بابا, بیبین اربابت نا امیدم نکرد و شفایم داد! ناقل داستان می گوید: پسرم را بلند کرده, به دوش گرفتم و از خانه بیرون آمدم, در حالی که با صدای بلند می گفتم: ای هیئتی ها! بیایید ببینید عباس علیه السلام بی وفا نیست,بچه ام را شفا داد! چهره درخشان قمر بنی هاشم ,ج۲,ص۳۸۹. دست مشکل گشا دست ساقی بوی زهرا می دهد نور خود بر نخل و صحرا می دهد زائر دستی که زهرا می شود او دگر محراب دلها می شود من هم ای ساقی زمین گیر توام زائر دست علم گیر توام دست تو مشکل گشای خیمه بود دست تو دفع بلای خیمه بود کودکان را دست تو آرام بود سایه دستت ز نان را رام بود گلچین احمدی،ج۲،ص۲۵۷.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 17:30 توسط نرگس |
|
|
ولادت امام محمد باقر را تبریک میگم امام ابو جعفر،باقر العلوم،پنجمين پيشواى ما،جمعهى نخستين روز ماه رجب سال پنجاه و هفت هجرى در شهر مدينه چشم به جهان گشود. او را«محمد»ناميدند و«ابو جعفر»كنيه و«باقر العلوم»يعنى«شكافندهى دانشها»لقب آن گرامى است. به هنگام تولد هالهيى از شكوه و عظمت نوزاد اهل بيت را فرا گرفته بود،و همچون ديگر امامان پاك و پاكيزه به دنيا آمد. امام باقر (ع) از دو سو-پدر و مادر-نسبتبه پيامبر و حضرت على و زهرا عليهم السلام مىرساند،زيرا پدر او امام زين العابدين فرزند امام حسين،و مادر او بانوى گرامى«ام عبد الله» دختر امام مجتبى عليهم السلام است. عظمت امام باقر (ع) زبانزد خاص و عام بود،هر جا سخناز والايى هاشميان و علويان و فاطميان به ميان مىآمد او را يگانه وارث آنهمه قداست و شجاعت و بزرگوارى مىشناختند و هاشمى و علوى و فاطميش مىخواندند. راستگوترين لهجهها و جذابترين چهرهها و بخشندهترين انسانها برخى از ويژگيهاى امام باقر عليه السلام است. دانش امام باقر عليه السلام نيز همانند ديگر امامان از سر چشمهى وحى بود،آنان آموزگارى نداشتند و در مكتب بشرى درس نخوانده بودند،«جابر بن عبد الله»نزد امام باقر (ع) مىآمد و از آنحضرت دانش فرا مىگرفت و به آن گرامى مكرر عرض مىكرد:اى شكافندهى علوم! گواهى مىدهم تو در كودكى از دانشى خدا داد برخوردارى .مردى از اهل شام در مدينه ساكن بود و به خانهى امام بسيار مىآمد و به آن گرامى مىگفت: «در روى زمين بغض و كينهى كسى را بيش از تو در دل ندارم و با هيچكس بيش از تو و خاندانت دشمن نيستم!و عقيدهام آنست كه اطاعتخدا و پيامبر و امير مؤمنان در دشمنى با توست،اگر مىبينى به خانهى تو رفت و آمد دارم بدان جهت است كه تو مردى سخنور و اديب و خوش بيان هستى» امام باقر(ع)-بحارالانور,ج74,ص71:چهار چیز است که هر کس آن را دارا باشد خداوند برای او خانه ای لز بهشت می سازد:کسی که یتیمی را سر پرستی کند و به ناتوان رحم آورد,و با پدر و مادرش مهربان باشد ,و با زیر دست وبرده اش نرمش و مدارا کند . امام باقر (ع),وسایل الشیعه,ج1,ص10:اسلام بر پنج پایه بنا گردیده است: نماز,زکات,روزه,حج,و ولایت وچنان که به ولایت فرا خوانده شده به هیچ چیزی فراخوانده نشده است.
نام :محمد کینه:ابوجعفر لقب:باقرالعلوم نام پدر: علی(امام سجاد) نام مادر:فاطمه(دختر امام حسن) تاریخ تولد: 2صفر با 1رجب 57هجری محل تولد:مدینه دوران رهبری:19سال مدت عمر: 57سال تاریخ شهادت: 7ذی الحجه 114هجری نام قاتل:ابراهیم بن ولیدبازهر محل دفن:بقیع |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:58 توسط نرگس |
|
|
ای فرات از تو خجل
گلچین احمدی,ج1,ص244.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 18:14 توسط نرگس |
|
یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین همه جا شور عزای تو به پا می بینم عالم اندر غم تو غرق عزا می بینم همه جا نام دل آرای تو را می شنوم
در هوای تو چنان دیده دل صافی شد
هر کجا زمزمه آب روان می شنوم
خیمه گاهت به لب آب تو اندر تکاپو
تو خلیلی و ذبیح اللهت اصغر باشد
تو حسین و محمد تو حسین وعلی
روی خورشید تو و ماه بنی هاشم را
یا حسین یا حسین یا حسین یا حسین
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
جان سپاریم,دگر ننگ چنین جان نکشیم
سخن راست تو از مردم دیوانه شنو
گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم
در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:48 توسط نرگس |
|
|
یاد وصیت پدر در رفتن به شریعه بعضی نقل کرده اند: حضرت علی (ع) در شب 21رمضان (ش ب شهادتش) عباس را در آغوش گرفت و به سینه اش چسبانید و فرمود :((پسرم!به زودی در روز قیامت به وسیله تو چشم روشن میگردد.)) پسرم!هنگامی که روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدی,مبادا آب بیاشامی در حالی که برادرت تشنه است. حضزت عباس (ع) به این وصیت عمل کرد,تا آنجا که فرمود: سوگند به خدا,از آب نمی چشم,با اینکه آقایم حسین (ع) تشنه است
عباس بی وفا تو نبودی پر کرد مشک و پس کفی از آب برگرفت
آمد به یادش از جگر تشنه حسین چون اشک خویش ریخت زکف,آب و شد سوار برخود خطاب کرد که ای نفس اندکی
عباس! بی وفا تو نبودی چنین چه شد؟
شد با لبان تشنه از آب روان برون
کردند جمله,حمله برآن شبل مرتضی
یک تن کسی ندیده و چندین هزار تیر
آمد به یادش از لب خشک برادرش
گفتا نخورده آب گلستان حیدری
تشنه است آنکه نو گل باغ فتوت است
توآب می خوری او تشنه لب صفای تو کو ؟
نوشی تو آبوتشنه شه دین ر ضا مباش
گر دوستی ,به خاک ره دوست خاک شو
بعد از رفتن تو زینب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 1:33 توسط نرگس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته دوم بهمن 1385 |
|
RSS
|